نگارش در تاريخ شنبه ششم آذر 1389


دیروز با جمعی از دوستان رفته بودیم روستای فریزی، یکی از روستاهای اطراف قله بینالود. صبح زود اونجا بودیم و تا بعد از ظهر مشغول عکاسی و گشت زنی.

اتفاقا دیروز سالگرد یکی از افراد روستا بود. از کله ی صبح تمام روستا تعطیل بود و همه مشغول آماده شدن واسه مراسم بودن. تا ظهر افراد مختلف میرفتن به قبرستون روستا و به خانواده ی مرحوم تسلیت می گفتن و از پشت بلندگو قرآن می خوندن! تا ظهر که همه توی مسجد جمع شدن و نماز خوندن و بعدش هم نهار. چیزی که برام جالب بود اون اتحاد و دلسوزی تمام افراد روستا بود. از طرفی ما که غریبه بودیم رو جوری تحویل می گرفتن که انگار یکی از افرد اونجاییم. نوع محبت کردنشون و بی ریایی تو کلامشون آدم رو جذب خودش می کرد. با خوم گفتم ای کاش هنوز هم بارقه ای از این محبت ها توی شهر های بزرگ زنده بود...
منبعhttp://zarkhepo0tal.blogfa.com/8909.aspx: